نوشتن از چالشهای فراروی جهان اسلام، می تواند ابعاد مختلفی داشته باشد، اما در یک نگاه کلی، این چالشها در دو حوزه برون دینی و درون دینی قابل درک و لمس است.
اما هریک از این دو حوزه نیز به نوبه خود، به بخش های مختلفی نظیر چالشهای نرم افزاری و سخت افزاری و مسائلی از این دست تقسیم می شود.
موضوع بندی این چالشها نیز مطلب مهم دیگری است که در جای خود باید به آن توجه شود. چالشهای فرهنگی، چالشهای سیاسی ـ اجتماعی و ... از مهمترین عناوین قابل طرح در این رابطه به شمار می روند.
بررسی این موضوعات به صورت کارشناسی شده و دقیق، یقینا نیازمند مجالی فراخور اهمیت آن است و در این نوشتار کوتاه ، فرصتی برای بررسی دقیق، علمی و موشکافانه آن وجود ندارد. اما این بدان معنا نیست که از نگاههای کلی به قضیه نیز غفلت کنیم.
این نوشتار در پی آن است که به دو مساله و دغدغه مهم مبتلابه جهان اسلام و یافتن وجوه مشترک احتمالی این دو مساله بپردازد.
به نظر نگارنده، هم اکنون جهان اسلام، با دو مشکل اساسی مواجه است. این دو مشکل که اتفاقا بر مبنای مسائل ایدئولوژیکی شکل گرفته، هم اکنون پیوند بسیار عمیقی با مسائل سیاسی حاکم بر کشورهای اسلامی نیز پیدا کرده و شاید به همین لحاظ هم باشد که به مهمترین دغدغه های مسلمانان و کل مردم جهان تبدیل شده است.
هر دوی این مشکل، به اعتقاد بسیاری از اهل خبره، در واقع با هدف اسلام زدایی و مبارزه با تفکرات ناب اسلامی و خاموش کردن چراغ پر فروغ اسلام طرح ریزی شده و به عبارت دیگر، با اینکه دو مساله به ظاهر جدا از هم و شاید متضاد با هم به نظر می رسند، اما در واقع دو روی یک سکه هستند که هدف واحدی را دنبال می کنند.
اگر بپذیریم که این دو مشکل فرا روی جهان اسلام از یک آبشخور سیراب می شوند، آنگاه دیگر نمی توانیم تحلیل این دو واقعه و راههای مبارزه با آن را به صورت مجموعه های مستقل از هم مورد نقد و بررسی قرار دهیم.
دو مشکلی که از آن سخن رفت، البته به شکل جدید و نوین آن، سابقه خیلی زیادی در تاریخ حرکت های ضد اسلامی ندارد، اما شکل و نحوه آن و نظم و سازمان آن، بسیار جدی تر و خطرنانکتر از هر دوره دیگر به نظر می رسد.
یکی از این دو مشکل، شکل گیری حرکت هایی تحت عنوان قرائت های به اصطلاح واقعی از اسلام اما درحقیقت برگرفته از افکار انحرافی و غیر واقعی از دین است که دنیای امروز از آن با تعابیری همچون اسلام رادیکال، برداشت های تندروانه و سختگیرانه از اسلام و بنیادگرایی اسلامی یاد می کند و سردمدار و شعار دهنده اصلی آن نیز در زمان ما سازمان «القاعده» و گروه طالبان می باشند.
مشکل دیگر نیز حرکت هایی تحت عنوان حرکت های تند روانه و سخت گیرانه صهیونیستی است که به اذعان بسیاری از دین شناسان غیر مسلمان، نسخه مشابهی از نمونه اسلامی آن است و سردمدار و شعار دهنده اصلی آن در زمان ما، رژیم اشغالگر صهیونیستی در قلب جهان اسلام به عنوان صهیونیزم یهودی و برخی از جریانهای سیاسی در آمریکا وغرب به عنوان صهیونیزم مسیحی می باشند.
برداشت های سختگیرانه از دستورات دین مبین اسلام، با اینکه مطلب جدیدی نبود که به تازگی در حوزه اندیشه و تفکر اسلامی مطرح شود، اما همینک شکل و سازمان بسیار جدی و عمیقی به خود گرفته است.
زمانی که ابن تیمیه در قرن هفتم هجری، برداشت های منحصر به فرد و بسیار سختگیرانه خود از اسلام را ابراز کرد، با اینکه تاریخ از خود او به عنوان یکی از نوابغ یاد کرده، اما هیچگاه او توفیقی در خصوص تبلیغ و همه گیری افکار خود پیدا نکرد و نگارش کتابهای پر حجمی نظیر منهاج السنه و ... فقط منجر به طرد او ازجامعه مسلمانان گردید تا جایی که حتی پدر و برادر او نیز که سالها پرچمداران مذهب حنبلی بودند، او را طرد کرده و به گفت برخی از محققین او را تکفیر کردند.
آنچه که امروز گروههای مذهبی موسوم به گروههای سلفی نظیر فرقه وهابیت، القاعده و طالبان مدعی هستند که اسلام شان،اسلام واقعی می باشد، در واقع همان چیزی است که ابن تیمیه در آثار خود آن را مطرح کرده است.
اما سوال این است که چرا ابن تیمیه با آن همه شهرت، موقعیت در میان علمای اسلامی، هرگز موفق به ترویج اندیشه های خود نشد و بلکه خود نیز مورد هجمه و انزوا قرار گرفت، اما پس از هشت قرن، اندیشه های او در لباسی جدید و بلکه سخت گیرانه تر از آنچه که او مطرح کرد، از سوی افرادی به مراتب پایین از وی به لحاظ موقعیت علمی، بازخوانی می شود و بخش های زیادی از دنیا و جهان اسلام را درگیر خود می نماید؟
شاید پاسخ این سوال را بتوان در کتاب خاطرات مستر همفر، جاسوس کهنه کار انگلیس در کشورهای اسلامی پیدا کرد.
همفر که خود مدعی است با حمایت کشور متبوعش انگلیس، نقش زیادی در شکل دادن شخصیت محمد بن عبدالوهاب رئیس فرقه وهابیت داشته است، در جای جای کتاب خود، از برنامه دراز مدت استعمار پیر در زدودن افکار ناب اسلامی در جوامع اسلامی سخن می راند.
وی اذعان می کند که کارشناسان اسلام ستیزانگلیس بر این نکته اتفاق نظر دارند که اسلام، از طریق فشارهای نظامی و کشت و کشتار قابل اضمحلال نیست و تنها راه از بین بردن آن، تزریق افکار تحریفی در قالب دستورات دینی در این دین است.
این نوشتار، مجالی برای بررسی و نقد مبانی اندیشه ای این حرکت به ظاهر دینی ندارد، اما در مقام بیان این مطلب است که تلاشهای دوصدساله غرب برای اسلام ستیزی از راه رخنه در آموزه های دینی، اینک رفته رفته وارد فاز جدیدی از عملکرد خود شده است.
این فاز جدید، با تجاوز ارتش شوروی سابق به خاک افغانستان و شکل گیری جهاد اسلامی در این کشور، همزمان با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در جمهوری اسلامی ایران کلید خورد.
ورود موجی از کمک های مالی از سوی کشورهای غربی به افغانستان تحت عنوان مبارزه با تجاوز شوروی و جلوگیری از گسترش اندیشه های مارکسیستی، ظرفیت های قابل توجهی را برای تربیت نسل جدیدی از نیروهای جوان ولی دارای ذهنیت مشخص فوق را به وجود آورد.
در طول سالهای جهاد، بسیاری از مراکز که تحت عنوان مدارس دینی در برخی مناطق قبایلی افغانستان و پاکستان فعال بودند، شاهد حضور مهمانهای غیر بومی بودند که با کمک های مالی سرسام آور و با عنوان حمایت از جهاد اما برای تربیت و ترویج افکاری خاص وارد منطقه شده بودند.
در آن سالها، غرب، حتی از بیان اینکه از این مراکز حمایت مالی می کند نیز ابایی نداشت.
اولین جرقه حضور عینی این تفکر، با جنبشی به نام طالبان در منطقه بسیار سوق الجیشی افغانستان رقم خورد که با سازمان القاعده که مورد حمایت جدی کشورهای غربی بود ارتباط بسیاری تنگاتنگی داشت.
جنبش طالبان که ظاهرا با شعار تطبیق دستورات اسلام ظهور کرد، به مبارزه با حکومتی مشغول شد که دست اندرکاران و هواداران آن، طی سالهای جهاد، ارتش شوروی را از افغانستان خارج کرده بودند و در صدد بودند تا حکومتی اسلامی را شبیه آنچه که در کشور همسایه، جمهوری اسلامی ایران وجود داشت در افغانستان مستقر کنند.
از سوی دیگر، شکل گیری دو حکومت مطابق با معیارهای اسلامی در منطقه ای مهم از جهان که اینک در همسایگی بسیاری از کشورهای تازه استقلال یافته مسلمان بود، هرگز از سوی غربی های اسلام ستیز قابل قبول نبود.
به همین دلیل، حمایت شدید غرب از این سازمانها در جهت ساقط کردن حکومت مجاهدین آغاز شد و طالبان نیز در دوران تسلط خود بر افغانستان، رفتار غیر قابل قبولی از خود نشان دادند.
اجماع بین المللی در خطرناک تشخیص دادن جنبش القاعده منجر به حمله گسترده غرب به افغانستان شد، اما اینک پس از سالها هنوز هم این مجموعه، قوی تر از گذشته در حال فعالیت است و سوال مهم این است که بر اساس چه طرحی، این هجوم همه جانبه موفق به مهار یک جمع کوچک نشده است؟
در سالهای اولیه ظهور این حرکت در افغانستان و همراهی القاعده با آن، پیش بینی می شد که به زودی موج این حرکت در قالب حرکتهای حکومت خواهانه به دیگر کشورها نیز سرایت کند و هم اکنون شاهد هستیم که پاکستان، شدیدا با مشکلی اینچنینی روبروست.
باز هم از همین حالا قابل پیش بینی است که چنانچه این موج خطرناک اسلام ستیزی که با نام اسلام نیز نقاب به خود گرفته مهار نشود، به زودی از کشورهای دیگری نظیر کشورهای آسیای میانه همچون تاجیکستان، ازبکستان و ... و نیر مسلمانان چین و بنگلادش و هند و جنوب شرق آسیا سر بر خواهد آورد.
مشکل دیگر فراروی جهان اسلام در حال حاضر، دو حرکت به ظاهرمستقل صهیونیزم مسیحی و صهیونیزم یهودی است که در میان افراطیون این دو دین جریان دارد.
آنچه که صهیونیزم مسیحی در خصوص آینده جهان و مصلح آخر و به تعبیر آنها آرماگدون بیان می کند، دقیقاً مبتنی بر حمایت از صهیونیزم یهودی طرح ریزی شده است.
صهیونیزم مسیحی معتقد است که باید زمینه را برای آمدن مصلح کل که به نظر آنها مسیح است آماده کنند، اما آمدن مسیح مستلزم ایجاد مقدماتی است که یکی از آنها بودن یک حکومت یهودی جهانی است تا مسیح این دولت یهود را اصلاح کند.
این تفکر صهیونیزم مسیحی، به ضمیمه تفکرات افراطی صهیونیزم یهودی که فقط قوم یهود را نژاد برتر عالم می داند و برای بقیه انسانها حق انسانیت قائل نیست، به شکل گیری یک جبهه اسلام ستیزی به عنوان تنها مکتب دارای توان مقابله با این افکار انحرافی منجر شده است.
صهیونیست های یهودی، با تکیه بر دشمنی دیرینه ای که با اسلام و مسلمین دارند و با پشتوانه مسائل اعتقادی خود که توسل به هر نیرنگی را برای رسیدن به هدف جایز می شمارند، به مبارزه با اسلام پرداخته اند و برای اینکه در این مسیر تنها نباشند، با نیرنگ کمک به ایجاد یک حکومت یهودی جهت تهیه مقدمات ظهور منجی، تندروهای مسیحی را نیز با خود همراه کرده اند.
یکی از مسائلی که به گفته صاحب نظران، در حمله غرب به افغانستان و عراق موثر بود، نوع اندیشه های صهیونستی مسیحی حکام وقت آمریکا بود که از یکسو می خواستند از شکل گیری یک حکومت اسلامی مقتدر در کنار جمهوری اسلامی ایران جلوگیری کنند و از سوی دیگر، با تقویت یک نظام منحرف به نام اسلام، سعی در تخریب تعالیم این دین از داخل داشته باشند.
اینک با توجه به آنچه که گفته شد شاید بتوان یک ارتباط منطقی بین شکل گیری همزمان دو جنبش اسلام ستیزی که هر دو از سوی غرب سازمان یافته اند پیدا کرد.
انحصار طلبی، برتری انگاری، استفاده پیاپی از خشونت، بی اهمیت بودن جان انسانها و انجماد اندیشه ای از اشتراکات این دو جریان اسلام ستیز است.